05-21-2008, 02:58 PM
ايالات متحده، بستر تروريسم پروري :
بررسي عوامل داخلي و خارجي تروريسم در ايالات متحده
م ـ سياه جامعه
اشاره :
متغيرهاي اجتماعي ،سياسي، فرهنگي و نژادي زيادي در بستر جامعه آمريكايي وجود دارند كه هر كدام به تنهايي ميتوانند شكلگيري تروريسم را در داخل اين جامعه توجيه كنند .زايش تروريسم خارجي نيز، خود وابسته به اقدامات سياسي ـ استكباري سران ايالات متحده نسبت به ملل ديگر بوده است. مقاله زير اين موضوع را مورد بررسي جامع رار داده است .
شايد براي آمريكا و دوستانش و هر دولت و قدرتي كه آزاديهايي را در حيطه عمل براي ايالات متحده متصور است و با نگاهي يكسويه و تك بعدي به جهان مينگرد ،تهاجم و حمله «11 سپتامبر» غير قابل پيشبيني باشد ،ولي براي افكار عمومي جهان و حتي خود مردم آمريكا قابل پيش بيني بود. سالها پيش فيلمي پر هزينه و 15 ساعته در ايالات متحده ساخته شد به نام «آمريكا...» كه در آن بسياري از تحولات اخير از حمله به مراكز نظامي و شهرهاي مختلف اين كشور به تصوير درآمده بود و اين حمله نه از آسمان و زمين بيگانه، بلكه از داخل آمريكا صورت گرفته بود .
در آمريكا عملياتي انجام گرفت كه مشابه آن را فقط در فيلمهاي سينمايي هاليوود با «تروكاژهاي» ميليونها دلاري آن هم بر روي ماكتهاي چند سانتيمتري ميتوان ديد .عملياتي ماوراي تمام عملياتهاي تروريستي و حتي جنگي! اما اين حملات و برنامهريزي اين هجوم نه كار يك شب يا يك ماه و يك سال است و نه در توان گروههاي تروريستي است كه به دنبال اهداف مادي هستند ؛ اين حملات در وهله اول هشداري است به ايالات متحده آمريكا و در مرحله بعد هشداري است به جهانيان .
در بررسي زنگ خطر و هشدار براي آمريكا و جهانيان به كنكاش پيرامون عوامل مختلفي كه ميتوانند در اين تحولات نقش داشته باشند، ميپردازيم :
اولين عامل تروريسم است ،بررسي عمليات حمله به ايالات متحده از كانال تروريسم به دو بخش تقسيم ميشود :الف ـ تروريسم داخلي ب: تروريسم خارجي. ابعاد تروريسم چه داخلي و چه خارجي در انگيزههاي سياسي، اقتصادي، فرهنگي و اجتماعي قابل بررسي است كه به اجمال به بررسي هر يك ميپردازيم .
الف ـ تروريسم داخلي
در يك تقسيم بندي نهايي، ميتوان ريشههاي نابسامانيهاي داخلي آمريكا در ايجاد بستر مناسب براي رشد و پرورش تروريسم در ابعاد اجتماعي ،فرهنگي ، سياسي و اقتصادي را در اين امور خلاصه كرد :
1) تبعيض نژادي، كه ناشي از بيگانه بودن اقوام مهاجر نسبت به يكديگر و نفي تعلقات و ارزشهاي غير مادي و جايگزين شدن معيارهاي نژادي است. ابعاد خطر آفرين تبعيض نژادي در ايجاد تروريسم داخلي عبارتند از: الف ؛ اعتراضات عمومي اقليتهاي نژادي (كه در چند سال اخير تجمعات ميليوني سياهپوستان در چندين نوبت ،نمونه بارز آن است)، ب ؛ ظهور سازمانها ،گروهها و دستهجات نژاد پرست، ج ؛ نفوذ و راهيابي صهيونيستها و مافياي سياسي در اركان حياتي و در نتيجه تصميمگيريهاي قشري و گروهي، د ؛ عدم درك سياستگذاران روابط خارجي از ارزشهاي انساني ملل مختلف، ه ؛ فقر عمومي، اعتصابات، اعتراضاتِ كارگري، تعطيلي و يا ورشكستگي مراكز صنعتي و...
2) سقوط و انحطاط اخلاق و ارزشهاي انساني، كه ابعاد خطر آفرين آن در ايجاد تروريسم داخلي عبارتند از: الف ؛ نابودي اجتماع به واسطه نابودي كانونهاي خانواده (به جهت عدم پذيرش مسئوليت و تأمين بودن نيازهاي جنسي به صورت غير مشروع در جامعه و...) ب ؛ ظهور نسلهاي عصيانگر ،كه با گسترش اين روند و راهيابي طبيعي آنان به كانونها و مراكز حساس و كليدي، نابودي كل سيستم ،حتمي است (عامل انفجار اوكلاهما نمونه كوچك آن است)، ج؛ افزايش جنايات و جرائم اجتماعي گوناگون (تجاوز، قتل، سرقت و...)؛ در يكي از ايالتهاي آمريكا چند سالي است كه بر اساس قانون، كليه افراد ملزم به حمل سلاح گرم براي دفاع از خود ميباشند. يعني هر كس مسئول جان خودش است و قانون در حمايت از افراد تنها عكس العملي كه توانسته داشته باشد الزام بر مسلح بودن كل افراد جامعه است، د ؛ شيوع امراض و بيماريهاي غير قابل درمان در اثر روابط ناسالم اجتماعي، امراض روحي و رواني و...
3ـ ظهور فلسفهها و مكتبهاي پوچ گرا، نظير هيپي گري، پانكيسم ،هوي متال و... كه ابعاد خطر آفرين آن در بسترسازي تروريسم داخلي چنين است :
الف ؛ بي تفاوتي نسلهاي نو نسبت به خود و جامعه، كه آينده ايالات متحده بدست آنان خواهد بود، ب ؛ گرايش به مواد مخدر در اشكال غير قابل كنترل آن، ج ؛ عدم تعهد و پايبندي به اصول و معيارهايي كه مصالح و منافع نظام را حفظ ميكند، د ؛ انتحار و نسل كشي، كه اين شيوه در سالهاي اخير شدت و شيوع فراواني يافته است، قتلهاي مدرسهاي توسط كودكان و نوجوانان ،كه گاه قربانيان به دهها نفر ميرسند، قتلها و جنايات فجيع خانوادگي و... كه حتي صداي پاپ و استمداد او را در پيامهاي مكررش درآورده است .
4) گرايش به فرهنگهاي غير مادي غير حقيقي و يا حقيقي تحريف شده، كه ابعاد خطرآفرين آن در ايجاد تروريسم داخلي، فرهنگ سازي آنارشيسم و هرج ومرج داخلي را با تعصبات و باورهاي راسخ به دنبال دارد. در سالهاي اخير فرقههاي شيطان پرستان، بت پرستان نوين و تشكيلات و گروههاي اين چنين فراواني در آمريكا پديد آمدهاند بيش از 3500 كلوپ و انجمن ،كه هر يك صدها نفر عضو دارند ،براي احضار ارواح و ارتباطات متا فيزيكي در ايالات متحده طي سالهاي اخير تأسيس شده است ،كه اين امور غير حقيقي در نهايت، انهدام سيستم و نظام حاكم بر اين كشور را به دنبال خواهد داشت .
5) كاهش بار مثبت فرهنگي در رشتههاي گوناگون علمي ،ادبي و هنري آن به واسطه نگرش مادي ،كه ابعاد خطر آفرين آن در ايجاد تروريسم داخلي، دامن زدن به انگيزههاي منفي، سقوط ارزشهاي انساني ،محدوديت دامنه تفكر در تمامي زمينههاي علمي، فرهنگي ،ادبي، هنري ،گرايش به جاذبههاي منفي خشونت ،خرافات، ترس ،تخيل ،نياز به انديشهها و به كارگيري متخصصين خارجي و... است .
فساد اخلاقي تا بالاترين ردههاي اجتماع حتي رياست جمهوري نيز نفوذ كرده است. دادگاه كلينتون و بيبند و باري رئيس جمهور آمريكا نمود عيني آن است. فساد سياسي و افشاي پوچي دموكراسي آمريكايي در انتخابات اخير ايالات متحده و انتخاب جورج بوش دوم نمونه ديگر آن است .
به آتش كشيدن صدها نفر توسط پليس فدرال آمريكا به خاطر عقايد مذهبي، نمونه مشهود ضديت با حقوق بشر توسط ايالات متحده آمريكاست .
حمايت بي دريغ از صهيونيسم و رژيم اشغالگر فلسطين و فرصت بهرهبرداريهاي گوناگون سياسي ، اقتصادي و نظامي اسرائيل از منافع ملت آمريكا ،چهره ديگر مفاسد را عيان ميكند. پيدايش سازمانها و دستهجات و گروههاي ضد فدرال و خود مختار نظير پارتيزانهاي مونتانا، پارتيزانهاي آزاد، پارتيزانهاي ميشيگان، پارتيزانهاي آلاباما، پارتيزانهاي تگزاس، حزب تفنگها و... با دهها هزار نفر عضو... همه و همه زنگ هشدار بستر مناسب براي تولد، رشد و پرورش تروريسم داخلي را براي آمريكا به صدا درآورده است. هريك از اين عوامل در برگيرنده دهها و صدها انگيزه جانبي است كه ميتواند فجايعي عظيمتر از حمله به واشنگتن و نيويورك را به وجود آورد .
ب :تروريسم خارجي
آمريكا، با انگيزههاي فراوان و متعددي، كه در پي جنايات و دخالتها و قتل عامهاي بين المللي و غارت در ساير كشورها ايجاد كرده است ،مهمترين كانون و مركز و مقصد را براي تروريسم خارجي و عليه ملت خودش به وجود آورده است. در واقع هيچ كشوري همانند آمريكا آنقدر كه توانسته عليه خود دشمن بسازد در بين كشورهاي جهان وجود ندارد .دشمنان ايالات متحده در سراسر جهان هستند. هر جا سخن از جنايت است، هر جا جنگ و فتنه و آشوب و بلواست ،هر جا ترور، كودتا، فساد، جنايت، ظلم و بي عدالتي است، ردپاي آمريكا، سيا و سوگليترين دست نشاندهاش «اسرائيل» به چشم ميخورد و در مقابل هر جا اعتراض و قيام و درگيري و تظاهرات و تحصن است و هر جا خشم و انزجار عمومي ملتها جلوه ميكند عليه آمريكاست. حتي دوستان اروپايي و آسيايي آمريكا نيز دوستي و روابطشان را با ايالات متحده براساس كسب منافع و يا از دست ندادن منافع تنظيم ميكنند و هيچكس حتي دوستان نزديك آمريكا به اين كشور به عنوان يك دوست مطمئن دلگرم نيستند، چرا كه در طي چند دهه گذشته ايالات متحده به انحاء گوناگون ،با دخالتهاي گوناگون اقتصادي و فرهنگي و سياسي ،سعي بر حاكميت در سياستهاي داخلي و خارجي آنان نموده است. دخالتهاي اقتصادي به بهانة تراز بازرگاني، دخالتهاي سياسي با تسري قوانين داخلي آمريكا به كشورهاي دوست و هم پيمان و ملزم كردن آنها به اطاعت از اين قوانين در تحريمها و بايكوتهاي اقتصادي و سياسي عليه ساير كشورها و... جزئيترين اين دخالتهاست، به همين خاطر آنان نيز ناگزيرند با همين شيوه، برخورد دوستانه! با آمريكا داشته باشند.
در جريان تهاجم 11 سپتامبر به آمريكا نمود عيني اين هم پيمانهاي منفعت طلب را شاهد بوديم. در ساعات و روزهاي اوليه حمله، اكثر دوستان اروپايي و آسيايي آمريكا با اعلام موضع صريح در محكوميت عمليات تروريستي، حمايت بي قيد و شرط خود را از ايالات متحده در سركوب تروريستها و عمليات انتقامي اعلام كردند. پس از چند روز با پس گرفتن ضمني موضع قبلي ،ايالات متحده را به آرامش و برخورد منطقي، دعوت و نيز عدم همكاريهاي نظامي خود را اعلام كردند. با نرمش ايالات متحده در مرحله سوم موضعگيري، يك يك نمايندگان اين كشورها به آمريكا ميروند و يا با مذاكرات تلفني سهم خود را از تحولات نوين و يا كسب امتيازات ديگر طلب ميكنند، بنابراين در مييابيم آمريكا، دوستي منطقي حتي در عرف ديپلماسي ،كه بر اساس عقل و منافع مشترك است نه احساس، را ندارد .
تروريسم خارجي در ايالات متحده، پس از جنگ دوم جهاني و تقسيم بنديهاي نوين دنيا، كه منتهي به معادلات جديد بين المللي گرديد، پيوسته به عنوان مهمترين كانون خطر تلقي گرديده است. آمريكا به عنوان كشوري كه در جنگها شركت ميكند و افكار عمومي و خشم ملتها را عليه خود بسيج ميكند، كشورهاي ديگر را توسط نيروهاي نظامي خود و يا هم پيمانانش به ويرانه تبديل ميكند، اما صداي انفجار يك گلوله توپ و يا رگبار ضد هوايي و كلاً حال و هواي جنگ، در هيچ يك از 50 ايالت شنيده و ديده نميشود. لذا در هراس حمله از داخل بسر برده است .
اما تروريسم خارجي چگونه عليه ايالات متحده آمريكا شكل گرفت؟ براي بررسي اين امر نگاهي گذرا به تحولات پس از جنگ جهاني دوم ضروريست .
پس از پايان جنگ جهاني دوم و تقسيم بنديهاي نوين دنيا، كه منتهي به معادلات جديد گرديد و با اين معادلات، تغييراتي در جابه جائي غنائم جنگي، كه همانا كشورهاي ضعيف و تحت سلطه استعمارگران بودند،
شد، ايالات متحده آمريكا به عنوان كشوري كه در جنگ شركت داشت، اما كوچكترين آسيبي ،به واسطه موقعيت جغرافيايي خود و دور بودن از صحنههاي جنگ نديده بود، به عنوان يكي از قدرتهاي پيروز، نقش تعيين كنندهاي در باز سازيهاي بين المللي پيدا كرد. اعضاء پيروز به ظاهر پنج كشور بودند، اما در حقيقت 3 كشور يعني آمريكا، شوروي و چين توان ايستايي واقعي را نسبت به بقيه داشتند. آمريكا با توان اقتصادي خود و شوروي و چين با توان نظامي و موقعيت سرزمينهاي خود در صحنه جديد بين المللي حاضر شدند .
انگلستان و فرانسه صرفاً نيروهاي نظامي پيروزمند جنگ بودند، اما ويرانيهاي جنگ علناً توان آنها را براي اداره كشورهاي خود از بين برده بود. اين دو قدرت سابق، كه اينك بر ويرانهها و خاكستر باقيمانده از جنگي خانمانسوز نشسته بودند، تواني براي بازسازي و ترميم ويرانيها در كشورهاي خود نداشتند، چه برسد به دهها مستعمره در سرتاسر جهان كه پيش از جنگ در استعمار و سلطه آنان بود. هم پيماني سياسي، اقتصادي و نظامي با انگلستان و فرانسه ميتوانست رؤياي ابرقدرتي ايالات متحده را به حقيقت نزديك كند. آمريكا با اين هم پيماني به منافع هنگفتي دست يافت كه در تصورش هم نميگنجيد، چرا كه قارهاي بود دور افتاده و از چهار قاره چسبيده و نزديك به هم آسيا و اروپا و آفريقا و اقيانوسيه جدا، اين امر ضمن امتيازاتي كه در جنگها برايش داشت، داراي زيانهاي سنگين اقتصادي، سياسي و نظامي هم بود، كه دستيابي به رؤيا را براي ايالات متحده مشكل ميساخت. شوروي و چين به عنوان ديگر رقباي سياسي پيروز، با حضور وسيع در اين قارهها به واسطه موقعيت جغرافيايي خود و نفوذ سياسي در ممالك همجوار، سريعاً توانستند با اتحاد سياسي و نظامي و اقتصادي ،آمريكا را از صحنه سياست جهاني حذف كنند. شوروي با بيش از 22 ميليون كيلومتر مربع مساحت، قسمت عمدهاي از خاك آسيا و اروپا را در اختيار داشت و چين نيز با دارا بودن 5/9 ميليون كيلومتر مربع در خاور دور و حساسترين نقاط آسيا ،عملاً توانايي تسلط سياسي بر چهار قاره را داشتند.داشتن شركايي قدرتمند در اروپا ميتوانست جاي پاي ايالات متحده را در اين قاره تثبيت كند. طرح مارشال ايدهاي بود كه اين جاي پا و به دنبال آن نفوذ و سلطه در ساير ممالك جهان را براي ايالات متحده آمريكا تثبيت كرد. كشورهاي ويران اروپايي، كه تا قبل از جنگ به عنوان قدرتهاي جهاني داراي نفوذ و سلطه در بسياري از كشورهاي جهان بودند، توانمنديهاي فراواني در درون خود براي بازسازي داشتند ،كه ديگر كشورها از آن محروم بودند. اقتصاد اين كشورها با داشتن اركان اصلي رشد و توسعه، يعني نيروي انساني متخصص و كارآزموده ،مديريت پيشرفته علمي و صنعتي، تكنولوژي نوين و صنايع مادر، صرفاً نيازمند سرمايه گذاري اوليه براي بازسازي و روسازي صنايع خود و تهيه و تأمين مواد اوليه بودند، طرح مارشال اين فرصت را براي آنان فراهم آورد، تا بتوانند با كمكهاي مالي ايالات متحده به اين هدف دست يابند. آمريكا با طرح مارشال پول در اختيار آنان گذارد و آنان نيز تمام هستي خود ،از دهها مستعمره در سرتاسر جهان تا بازار خريد كالاهاي آمريكايي و اتحاد سياسي و نظامي و ايجاد پايگاههاي مختلف در كشورهايشان را در اختيار آمريكا گذاشتند .
يكي از مهمترين دستاوردهاي ايالات متحده از هم پيماني با چند كشور اروپاي غربي به ويژه فرانسه و انگلستان، راهيابي به اقصي نقاط جهان بود كه به واسطه سلطه چندين ساله اين كشورها در ممالك فوق كه عمدتاً آسيايي و آفريقايي بودند، ميتوانست در جهان حضور پيدا كند .
جنگ جهاني، توانمنديهاي سياسي و اقتصادي و نظامي استعمارگران كهنه كار يعني فرانسه و انگلستان و به تبع آن حضور فيزيكيشان را در ممالك مستعمره از بين برده بود، اما نفوذ فرهنگي و وابستگي اقتصادي چندين ساله آنها از بين نرفته بود. گرچه براساس معادلات نوين بسياري از آنان در سالهاي اوليه تأسيس سازمان ملل، اعلام استقلال كردند و به عنوان كشوري مستقل در سازمان ملل عضو شدند، اما به دليل سالها زندگي در زير يوغ وابستگي سياسي و اقتصادي استعمار تا رسيدن به استقلال واقعي راهي دراز در پيش رو داشتند. بدين جهت گرايش به قدرت جديد در عرصه جهاني كه ادعاي دموكراسي ،حقوق بشر و آزادي را داشت، اطمينان كاذبي در جمع اين مجامع بوجود آورده بود؛ با آسودگي خيال آمريكا از اروپا و تثبيت موقعيت خود در اين قاره، نوبت به سرزمينهاي مستعمره در آفريقا و آسيا رسيد. استعمار در آفريقا با استعمار در آسيا تفاوت داشت. در آفريقا، استعمارگران به واسطه فقر اقتصادي و فرهنگي تسلط و نفوذي آنچنان گسترده داشتند كه نه تنها حاكميت سياسي بر اركان اين جوامع داشتند و با غارت معادن و منابع غني ،رگ حيات اقتصادشان را نيز در دست گرفته بودند، بلكه با نفوذ فرهنگي ،دين و زبان و خط اين كشورها را نيز تغيير داده بودند . براي ملتهاي ناتوان و سرخورده و فقير اين قاره ،كه همه چيزشان توسط استعمارگران غارت شده بود، آمريكا و انگليس و فرانسه برايشان تفاوتي نداشت .غنا ،كامرون ،كنيا ،گامبيا، لسوتو، ليبريا، مالاوي، موريس، نيجريه و... با فرهنگ و زبان و نفوذ سياسي ـ اقتصادي انگليس از سالها قبل آشنا بودند. كنگو، كومور، موريتاني، نيجر، ولتاي عليا و... نيز همين سازگاري را با فرانسويان داشتند. اعلام استقلال ظاهري آنان در سالهاي اوليه پس از جنگ جهاني دوم و عضويت در سازمان ملل، صرفاً توانست افكار عمومي ملتهايشان را دلخوش به تغييرات بنيادي كند. ولي در واقع آمريكا جايگزين استعمارگران قديمي گرديد ؛ غارت منابع و معادن، جنگهاي قومي و قبيلهاي براي تسلط و نفوذ شركتهاي غربي و... رنجهاي بي پاياني بود كه ملتهاي محروم اين قاره با تسلط بيگانگان پيوسته درگيرش بودند .
در تقسيم بنديهاي نوين ،از صدها سرزمين كوچك و بزرگ و دهها مستعمره مهم تحت سلطه فرانسه و انگلستان، سرزمينهاي حياتي، چه از نظر منابع و معادن، نيروي كار ارزان ،بازار فروش كالا و تسليحات، پايگاههاي نظامي و...تحت سلطه و نفوذ آمريكا درآمدند و تنها آن قسمت از سرزمينهاي مستعمره در دست انگلستان و فرانسه باقي ماند كه اهميت چنداني از نظر جغرافيايي يا اقتصادي و سياسي براي آمريكا نداشتند. سرزمينهاي كوچك، كه غالباً جزاير پراكنده در اقيانوسها و اطراف كشورها بودند با جمعيت كم و امكاناتي محدود به همان شكل مستعمره باقي ماندند .
برونئي ،جزاير سنت كريستوفر، سنت هلنا، فالكلند ،كايمن، چنل ، جبل الطارق، توركس، مان، مونت سرات، ويرجين، هنگ كنگ (كه اين آخري چند سالي است به صاحب اصلياش چين تحويل داده شد)... جزء سرزمينهايي بودند كه در دست انگلستان باقي ماند .
جزاير پلي نزي، رئونيون، سن پيروميكلون، كالدونياي جديد، بخشي از جنوبگان، گوادلوپ، گويان، مارتينيگ، مايوت ،واليس و فوتونا و چند سرزمين و جزاير پراكنده ديگر در دست فرانسه به همان شكل مستعمره باقي ماندند. بخشي از اين سرزمينها نيز كه جزء مستعمرات انگلستان يا فرانسه يا پرتغال و اسپانيا بودند، به همان شكل مستعمره به مالكيت سياسي ايالات متحده آمريكا درآمدند، سرزمينها و جزايري چون پرتوريكو در درياي كارائيب، جزاير كارولين، مارشال ،ماريانا و 3000 جزيره كوچك اطراف آنها در اقيانوس كبير، بخشي از جنوبگان از اقيانوس هند جنوبي تا منجمد جنوبي و جنوب شرقي آفريقا، جزاير ويرجين در درياي كارائيب، جزاير ميدوي در اقيانوس كبير ،جزيره گوام در اقيانوس كبير، جانستون، چاگوس و... اكثراً به عنوان پايگاههاي نظامي ايالات متحده آمريكا كاربردي يافتند. اما براي آمريكا مهم آسيا بود، چرا كه داراي وسيعترين قاره جهان بود، با جاي دادن نيمي از جمعيت كره زمين در درون خود و با دارا بودن مهمترين و حياتيترين منبع انرژي يعني نفت .
گرچه استعمارگران قديمي جاي پاي گستردهاي در آسيا داشتند و بخشهاي مهمي از كشورهاي اين قاره را از چند دهه قبل تحت نفوذ و سلطه سياسي خود برده بودند ،از هند با جمعيت صدها ميليونياش گرفته تا تعدادي از كشورهاي كوچك و بزرگ عربي و يا مسلمان در خاورميانه ، اما تسلط و نفوذ آنان تسلطي فراگير و ملي نبود. استعمارگران هيچ گاه نتوانستند بر ملتهاي اين قاره تسلط پيدا كنند. چرا كه فرهنگ غني، دين مترقي و پيشرفتهاي چون اسلام، ريشههاي چند هزار ساله تمدن و سرآمدي بر ديگر اقوام بشر، ثروتها و منابع و معادن طبيعي سرشار، كشورهاي اين قاره را از ديگر كشورها و ممالك جهان متمايز ميساخت. مسلمانان و اعراب هيچ گاه تسلط فرهنگي ،مذهبي و در بسياري از ممالك، سياسي و اقتصادي استعمارگران غربي را نپذيرفتند. كشورهاي غير مسلمان آسيا نيز با دارا بودن فرهنگ و تمدن چند هزار ساله ،آنچنان ريشه دار بودند كه بتوانند توطئهها و دسايس استعمارگران را خنثي كرده و به سلطه مقطعي استعمارگران پايان دهند. آسيا داراي ملتهاي نفوذناپذير بود ،اما سران برخي كشورهاي اين قاره از تيررس استعمارگران در امان نماندند. سران و هيئت حاكمه كشورهايي كه با مردم خويش بيگانه و راهي جداي از آنها را برگزيده بودند. استعمار در آسيا از طريق نفوذ در ردههاي سياسي و مقامات تصميم گير ،همچون سلاطين و پادشاهان وابسته و رؤساي غير مردمي برخي كشورها توانست در آسيا راهي پيدا كند .
بررسي عوامل داخلي و خارجي تروريسم در ايالات متحده
م ـ سياه جامعه
اشاره :
متغيرهاي اجتماعي ،سياسي، فرهنگي و نژادي زيادي در بستر جامعه آمريكايي وجود دارند كه هر كدام به تنهايي ميتوانند شكلگيري تروريسم را در داخل اين جامعه توجيه كنند .زايش تروريسم خارجي نيز، خود وابسته به اقدامات سياسي ـ استكباري سران ايالات متحده نسبت به ملل ديگر بوده است. مقاله زير اين موضوع را مورد بررسي جامع رار داده است .
شايد براي آمريكا و دوستانش و هر دولت و قدرتي كه آزاديهايي را در حيطه عمل براي ايالات متحده متصور است و با نگاهي يكسويه و تك بعدي به جهان مينگرد ،تهاجم و حمله «11 سپتامبر» غير قابل پيشبيني باشد ،ولي براي افكار عمومي جهان و حتي خود مردم آمريكا قابل پيش بيني بود. سالها پيش فيلمي پر هزينه و 15 ساعته در ايالات متحده ساخته شد به نام «آمريكا...» كه در آن بسياري از تحولات اخير از حمله به مراكز نظامي و شهرهاي مختلف اين كشور به تصوير درآمده بود و اين حمله نه از آسمان و زمين بيگانه، بلكه از داخل آمريكا صورت گرفته بود .
در آمريكا عملياتي انجام گرفت كه مشابه آن را فقط در فيلمهاي سينمايي هاليوود با «تروكاژهاي» ميليونها دلاري آن هم بر روي ماكتهاي چند سانتيمتري ميتوان ديد .عملياتي ماوراي تمام عملياتهاي تروريستي و حتي جنگي! اما اين حملات و برنامهريزي اين هجوم نه كار يك شب يا يك ماه و يك سال است و نه در توان گروههاي تروريستي است كه به دنبال اهداف مادي هستند ؛ اين حملات در وهله اول هشداري است به ايالات متحده آمريكا و در مرحله بعد هشداري است به جهانيان .
در بررسي زنگ خطر و هشدار براي آمريكا و جهانيان به كنكاش پيرامون عوامل مختلفي كه ميتوانند در اين تحولات نقش داشته باشند، ميپردازيم :
اولين عامل تروريسم است ،بررسي عمليات حمله به ايالات متحده از كانال تروريسم به دو بخش تقسيم ميشود :الف ـ تروريسم داخلي ب: تروريسم خارجي. ابعاد تروريسم چه داخلي و چه خارجي در انگيزههاي سياسي، اقتصادي، فرهنگي و اجتماعي قابل بررسي است كه به اجمال به بررسي هر يك ميپردازيم .
الف ـ تروريسم داخلي
در يك تقسيم بندي نهايي، ميتوان ريشههاي نابسامانيهاي داخلي آمريكا در ايجاد بستر مناسب براي رشد و پرورش تروريسم در ابعاد اجتماعي ،فرهنگي ، سياسي و اقتصادي را در اين امور خلاصه كرد :
1) تبعيض نژادي، كه ناشي از بيگانه بودن اقوام مهاجر نسبت به يكديگر و نفي تعلقات و ارزشهاي غير مادي و جايگزين شدن معيارهاي نژادي است. ابعاد خطر آفرين تبعيض نژادي در ايجاد تروريسم داخلي عبارتند از: الف ؛ اعتراضات عمومي اقليتهاي نژادي (كه در چند سال اخير تجمعات ميليوني سياهپوستان در چندين نوبت ،نمونه بارز آن است)، ب ؛ ظهور سازمانها ،گروهها و دستهجات نژاد پرست، ج ؛ نفوذ و راهيابي صهيونيستها و مافياي سياسي در اركان حياتي و در نتيجه تصميمگيريهاي قشري و گروهي، د ؛ عدم درك سياستگذاران روابط خارجي از ارزشهاي انساني ملل مختلف، ه ؛ فقر عمومي، اعتصابات، اعتراضاتِ كارگري، تعطيلي و يا ورشكستگي مراكز صنعتي و...
2) سقوط و انحطاط اخلاق و ارزشهاي انساني، كه ابعاد خطر آفرين آن در ايجاد تروريسم داخلي عبارتند از: الف ؛ نابودي اجتماع به واسطه نابودي كانونهاي خانواده (به جهت عدم پذيرش مسئوليت و تأمين بودن نيازهاي جنسي به صورت غير مشروع در جامعه و...) ب ؛ ظهور نسلهاي عصيانگر ،كه با گسترش اين روند و راهيابي طبيعي آنان به كانونها و مراكز حساس و كليدي، نابودي كل سيستم ،حتمي است (عامل انفجار اوكلاهما نمونه كوچك آن است)، ج؛ افزايش جنايات و جرائم اجتماعي گوناگون (تجاوز، قتل، سرقت و...)؛ در يكي از ايالتهاي آمريكا چند سالي است كه بر اساس قانون، كليه افراد ملزم به حمل سلاح گرم براي دفاع از خود ميباشند. يعني هر كس مسئول جان خودش است و قانون در حمايت از افراد تنها عكس العملي كه توانسته داشته باشد الزام بر مسلح بودن كل افراد جامعه است، د ؛ شيوع امراض و بيماريهاي غير قابل درمان در اثر روابط ناسالم اجتماعي، امراض روحي و رواني و...
3ـ ظهور فلسفهها و مكتبهاي پوچ گرا، نظير هيپي گري، پانكيسم ،هوي متال و... كه ابعاد خطر آفرين آن در بسترسازي تروريسم داخلي چنين است :
الف ؛ بي تفاوتي نسلهاي نو نسبت به خود و جامعه، كه آينده ايالات متحده بدست آنان خواهد بود، ب ؛ گرايش به مواد مخدر در اشكال غير قابل كنترل آن، ج ؛ عدم تعهد و پايبندي به اصول و معيارهايي كه مصالح و منافع نظام را حفظ ميكند، د ؛ انتحار و نسل كشي، كه اين شيوه در سالهاي اخير شدت و شيوع فراواني يافته است، قتلهاي مدرسهاي توسط كودكان و نوجوانان ،كه گاه قربانيان به دهها نفر ميرسند، قتلها و جنايات فجيع خانوادگي و... كه حتي صداي پاپ و استمداد او را در پيامهاي مكررش درآورده است .
4) گرايش به فرهنگهاي غير مادي غير حقيقي و يا حقيقي تحريف شده، كه ابعاد خطرآفرين آن در ايجاد تروريسم داخلي، فرهنگ سازي آنارشيسم و هرج ومرج داخلي را با تعصبات و باورهاي راسخ به دنبال دارد. در سالهاي اخير فرقههاي شيطان پرستان، بت پرستان نوين و تشكيلات و گروههاي اين چنين فراواني در آمريكا پديد آمدهاند بيش از 3500 كلوپ و انجمن ،كه هر يك صدها نفر عضو دارند ،براي احضار ارواح و ارتباطات متا فيزيكي در ايالات متحده طي سالهاي اخير تأسيس شده است ،كه اين امور غير حقيقي در نهايت، انهدام سيستم و نظام حاكم بر اين كشور را به دنبال خواهد داشت .
5) كاهش بار مثبت فرهنگي در رشتههاي گوناگون علمي ،ادبي و هنري آن به واسطه نگرش مادي ،كه ابعاد خطر آفرين آن در ايجاد تروريسم داخلي، دامن زدن به انگيزههاي منفي، سقوط ارزشهاي انساني ،محدوديت دامنه تفكر در تمامي زمينههاي علمي، فرهنگي ،ادبي، هنري ،گرايش به جاذبههاي منفي خشونت ،خرافات، ترس ،تخيل ،نياز به انديشهها و به كارگيري متخصصين خارجي و... است .
فساد اخلاقي تا بالاترين ردههاي اجتماع حتي رياست جمهوري نيز نفوذ كرده است. دادگاه كلينتون و بيبند و باري رئيس جمهور آمريكا نمود عيني آن است. فساد سياسي و افشاي پوچي دموكراسي آمريكايي در انتخابات اخير ايالات متحده و انتخاب جورج بوش دوم نمونه ديگر آن است .
به آتش كشيدن صدها نفر توسط پليس فدرال آمريكا به خاطر عقايد مذهبي، نمونه مشهود ضديت با حقوق بشر توسط ايالات متحده آمريكاست .
حمايت بي دريغ از صهيونيسم و رژيم اشغالگر فلسطين و فرصت بهرهبرداريهاي گوناگون سياسي ، اقتصادي و نظامي اسرائيل از منافع ملت آمريكا ،چهره ديگر مفاسد را عيان ميكند. پيدايش سازمانها و دستهجات و گروههاي ضد فدرال و خود مختار نظير پارتيزانهاي مونتانا، پارتيزانهاي آزاد، پارتيزانهاي ميشيگان، پارتيزانهاي آلاباما، پارتيزانهاي تگزاس، حزب تفنگها و... با دهها هزار نفر عضو... همه و همه زنگ هشدار بستر مناسب براي تولد، رشد و پرورش تروريسم داخلي را براي آمريكا به صدا درآورده است. هريك از اين عوامل در برگيرنده دهها و صدها انگيزه جانبي است كه ميتواند فجايعي عظيمتر از حمله به واشنگتن و نيويورك را به وجود آورد .
ب :تروريسم خارجي
آمريكا، با انگيزههاي فراوان و متعددي، كه در پي جنايات و دخالتها و قتل عامهاي بين المللي و غارت در ساير كشورها ايجاد كرده است ،مهمترين كانون و مركز و مقصد را براي تروريسم خارجي و عليه ملت خودش به وجود آورده است. در واقع هيچ كشوري همانند آمريكا آنقدر كه توانسته عليه خود دشمن بسازد در بين كشورهاي جهان وجود ندارد .دشمنان ايالات متحده در سراسر جهان هستند. هر جا سخن از جنايت است، هر جا جنگ و فتنه و آشوب و بلواست ،هر جا ترور، كودتا، فساد، جنايت، ظلم و بي عدالتي است، ردپاي آمريكا، سيا و سوگليترين دست نشاندهاش «اسرائيل» به چشم ميخورد و در مقابل هر جا اعتراض و قيام و درگيري و تظاهرات و تحصن است و هر جا خشم و انزجار عمومي ملتها جلوه ميكند عليه آمريكاست. حتي دوستان اروپايي و آسيايي آمريكا نيز دوستي و روابطشان را با ايالات متحده براساس كسب منافع و يا از دست ندادن منافع تنظيم ميكنند و هيچكس حتي دوستان نزديك آمريكا به اين كشور به عنوان يك دوست مطمئن دلگرم نيستند، چرا كه در طي چند دهه گذشته ايالات متحده به انحاء گوناگون ،با دخالتهاي گوناگون اقتصادي و فرهنگي و سياسي ،سعي بر حاكميت در سياستهاي داخلي و خارجي آنان نموده است. دخالتهاي اقتصادي به بهانة تراز بازرگاني، دخالتهاي سياسي با تسري قوانين داخلي آمريكا به كشورهاي دوست و هم پيمان و ملزم كردن آنها به اطاعت از اين قوانين در تحريمها و بايكوتهاي اقتصادي و سياسي عليه ساير كشورها و... جزئيترين اين دخالتهاست، به همين خاطر آنان نيز ناگزيرند با همين شيوه، برخورد دوستانه! با آمريكا داشته باشند.
در جريان تهاجم 11 سپتامبر به آمريكا نمود عيني اين هم پيمانهاي منفعت طلب را شاهد بوديم. در ساعات و روزهاي اوليه حمله، اكثر دوستان اروپايي و آسيايي آمريكا با اعلام موضع صريح در محكوميت عمليات تروريستي، حمايت بي قيد و شرط خود را از ايالات متحده در سركوب تروريستها و عمليات انتقامي اعلام كردند. پس از چند روز با پس گرفتن ضمني موضع قبلي ،ايالات متحده را به آرامش و برخورد منطقي، دعوت و نيز عدم همكاريهاي نظامي خود را اعلام كردند. با نرمش ايالات متحده در مرحله سوم موضعگيري، يك يك نمايندگان اين كشورها به آمريكا ميروند و يا با مذاكرات تلفني سهم خود را از تحولات نوين و يا كسب امتيازات ديگر طلب ميكنند، بنابراين در مييابيم آمريكا، دوستي منطقي حتي در عرف ديپلماسي ،كه بر اساس عقل و منافع مشترك است نه احساس، را ندارد .
تروريسم خارجي در ايالات متحده، پس از جنگ دوم جهاني و تقسيم بنديهاي نوين دنيا، كه منتهي به معادلات جديد بين المللي گرديد، پيوسته به عنوان مهمترين كانون خطر تلقي گرديده است. آمريكا به عنوان كشوري كه در جنگها شركت ميكند و افكار عمومي و خشم ملتها را عليه خود بسيج ميكند، كشورهاي ديگر را توسط نيروهاي نظامي خود و يا هم پيمانانش به ويرانه تبديل ميكند، اما صداي انفجار يك گلوله توپ و يا رگبار ضد هوايي و كلاً حال و هواي جنگ، در هيچ يك از 50 ايالت شنيده و ديده نميشود. لذا در هراس حمله از داخل بسر برده است .
اما تروريسم خارجي چگونه عليه ايالات متحده آمريكا شكل گرفت؟ براي بررسي اين امر نگاهي گذرا به تحولات پس از جنگ جهاني دوم ضروريست .
پس از پايان جنگ جهاني دوم و تقسيم بنديهاي نوين دنيا، كه منتهي به معادلات جديد گرديد و با اين معادلات، تغييراتي در جابه جائي غنائم جنگي، كه همانا كشورهاي ضعيف و تحت سلطه استعمارگران بودند،
شد، ايالات متحده آمريكا به عنوان كشوري كه در جنگ شركت داشت، اما كوچكترين آسيبي ،به واسطه موقعيت جغرافيايي خود و دور بودن از صحنههاي جنگ نديده بود، به عنوان يكي از قدرتهاي پيروز، نقش تعيين كنندهاي در باز سازيهاي بين المللي پيدا كرد. اعضاء پيروز به ظاهر پنج كشور بودند، اما در حقيقت 3 كشور يعني آمريكا، شوروي و چين توان ايستايي واقعي را نسبت به بقيه داشتند. آمريكا با توان اقتصادي خود و شوروي و چين با توان نظامي و موقعيت سرزمينهاي خود در صحنه جديد بين المللي حاضر شدند .
انگلستان و فرانسه صرفاً نيروهاي نظامي پيروزمند جنگ بودند، اما ويرانيهاي جنگ علناً توان آنها را براي اداره كشورهاي خود از بين برده بود. اين دو قدرت سابق، كه اينك بر ويرانهها و خاكستر باقيمانده از جنگي خانمانسوز نشسته بودند، تواني براي بازسازي و ترميم ويرانيها در كشورهاي خود نداشتند، چه برسد به دهها مستعمره در سرتاسر جهان كه پيش از جنگ در استعمار و سلطه آنان بود. هم پيماني سياسي، اقتصادي و نظامي با انگلستان و فرانسه ميتوانست رؤياي ابرقدرتي ايالات متحده را به حقيقت نزديك كند. آمريكا با اين هم پيماني به منافع هنگفتي دست يافت كه در تصورش هم نميگنجيد، چرا كه قارهاي بود دور افتاده و از چهار قاره چسبيده و نزديك به هم آسيا و اروپا و آفريقا و اقيانوسيه جدا، اين امر ضمن امتيازاتي كه در جنگها برايش داشت، داراي زيانهاي سنگين اقتصادي، سياسي و نظامي هم بود، كه دستيابي به رؤيا را براي ايالات متحده مشكل ميساخت. شوروي و چين به عنوان ديگر رقباي سياسي پيروز، با حضور وسيع در اين قارهها به واسطه موقعيت جغرافيايي خود و نفوذ سياسي در ممالك همجوار، سريعاً توانستند با اتحاد سياسي و نظامي و اقتصادي ،آمريكا را از صحنه سياست جهاني حذف كنند. شوروي با بيش از 22 ميليون كيلومتر مربع مساحت، قسمت عمدهاي از خاك آسيا و اروپا را در اختيار داشت و چين نيز با دارا بودن 5/9 ميليون كيلومتر مربع در خاور دور و حساسترين نقاط آسيا ،عملاً توانايي تسلط سياسي بر چهار قاره را داشتند.داشتن شركايي قدرتمند در اروپا ميتوانست جاي پاي ايالات متحده را در اين قاره تثبيت كند. طرح مارشال ايدهاي بود كه اين جاي پا و به دنبال آن نفوذ و سلطه در ساير ممالك جهان را براي ايالات متحده آمريكا تثبيت كرد. كشورهاي ويران اروپايي، كه تا قبل از جنگ به عنوان قدرتهاي جهاني داراي نفوذ و سلطه در بسياري از كشورهاي جهان بودند، توانمنديهاي فراواني در درون خود براي بازسازي داشتند ،كه ديگر كشورها از آن محروم بودند. اقتصاد اين كشورها با داشتن اركان اصلي رشد و توسعه، يعني نيروي انساني متخصص و كارآزموده ،مديريت پيشرفته علمي و صنعتي، تكنولوژي نوين و صنايع مادر، صرفاً نيازمند سرمايه گذاري اوليه براي بازسازي و روسازي صنايع خود و تهيه و تأمين مواد اوليه بودند، طرح مارشال اين فرصت را براي آنان فراهم آورد، تا بتوانند با كمكهاي مالي ايالات متحده به اين هدف دست يابند. آمريكا با طرح مارشال پول در اختيار آنان گذارد و آنان نيز تمام هستي خود ،از دهها مستعمره در سرتاسر جهان تا بازار خريد كالاهاي آمريكايي و اتحاد سياسي و نظامي و ايجاد پايگاههاي مختلف در كشورهايشان را در اختيار آمريكا گذاشتند .
يكي از مهمترين دستاوردهاي ايالات متحده از هم پيماني با چند كشور اروپاي غربي به ويژه فرانسه و انگلستان، راهيابي به اقصي نقاط جهان بود كه به واسطه سلطه چندين ساله اين كشورها در ممالك فوق كه عمدتاً آسيايي و آفريقايي بودند، ميتوانست در جهان حضور پيدا كند .
جنگ جهاني، توانمنديهاي سياسي و اقتصادي و نظامي استعمارگران كهنه كار يعني فرانسه و انگلستان و به تبع آن حضور فيزيكيشان را در ممالك مستعمره از بين برده بود، اما نفوذ فرهنگي و وابستگي اقتصادي چندين ساله آنها از بين نرفته بود. گرچه براساس معادلات نوين بسياري از آنان در سالهاي اوليه تأسيس سازمان ملل، اعلام استقلال كردند و به عنوان كشوري مستقل در سازمان ملل عضو شدند، اما به دليل سالها زندگي در زير يوغ وابستگي سياسي و اقتصادي استعمار تا رسيدن به استقلال واقعي راهي دراز در پيش رو داشتند. بدين جهت گرايش به قدرت جديد در عرصه جهاني كه ادعاي دموكراسي ،حقوق بشر و آزادي را داشت، اطمينان كاذبي در جمع اين مجامع بوجود آورده بود؛ با آسودگي خيال آمريكا از اروپا و تثبيت موقعيت خود در اين قاره، نوبت به سرزمينهاي مستعمره در آفريقا و آسيا رسيد. استعمار در آفريقا با استعمار در آسيا تفاوت داشت. در آفريقا، استعمارگران به واسطه فقر اقتصادي و فرهنگي تسلط و نفوذي آنچنان گسترده داشتند كه نه تنها حاكميت سياسي بر اركان اين جوامع داشتند و با غارت معادن و منابع غني ،رگ حيات اقتصادشان را نيز در دست گرفته بودند، بلكه با نفوذ فرهنگي ،دين و زبان و خط اين كشورها را نيز تغيير داده بودند . براي ملتهاي ناتوان و سرخورده و فقير اين قاره ،كه همه چيزشان توسط استعمارگران غارت شده بود، آمريكا و انگليس و فرانسه برايشان تفاوتي نداشت .غنا ،كامرون ،كنيا ،گامبيا، لسوتو، ليبريا، مالاوي، موريس، نيجريه و... با فرهنگ و زبان و نفوذ سياسي ـ اقتصادي انگليس از سالها قبل آشنا بودند. كنگو، كومور، موريتاني، نيجر، ولتاي عليا و... نيز همين سازگاري را با فرانسويان داشتند. اعلام استقلال ظاهري آنان در سالهاي اوليه پس از جنگ جهاني دوم و عضويت در سازمان ملل، صرفاً توانست افكار عمومي ملتهايشان را دلخوش به تغييرات بنيادي كند. ولي در واقع آمريكا جايگزين استعمارگران قديمي گرديد ؛ غارت منابع و معادن، جنگهاي قومي و قبيلهاي براي تسلط و نفوذ شركتهاي غربي و... رنجهاي بي پاياني بود كه ملتهاي محروم اين قاره با تسلط بيگانگان پيوسته درگيرش بودند .
در تقسيم بنديهاي نوين ،از صدها سرزمين كوچك و بزرگ و دهها مستعمره مهم تحت سلطه فرانسه و انگلستان، سرزمينهاي حياتي، چه از نظر منابع و معادن، نيروي كار ارزان ،بازار فروش كالا و تسليحات، پايگاههاي نظامي و...تحت سلطه و نفوذ آمريكا درآمدند و تنها آن قسمت از سرزمينهاي مستعمره در دست انگلستان و فرانسه باقي ماند كه اهميت چنداني از نظر جغرافيايي يا اقتصادي و سياسي براي آمريكا نداشتند. سرزمينهاي كوچك، كه غالباً جزاير پراكنده در اقيانوسها و اطراف كشورها بودند با جمعيت كم و امكاناتي محدود به همان شكل مستعمره باقي ماندند .
برونئي ،جزاير سنت كريستوفر، سنت هلنا، فالكلند ،كايمن، چنل ، جبل الطارق، توركس، مان، مونت سرات، ويرجين، هنگ كنگ (كه اين آخري چند سالي است به صاحب اصلياش چين تحويل داده شد)... جزء سرزمينهايي بودند كه در دست انگلستان باقي ماند .
جزاير پلي نزي، رئونيون، سن پيروميكلون، كالدونياي جديد، بخشي از جنوبگان، گوادلوپ، گويان، مارتينيگ، مايوت ،واليس و فوتونا و چند سرزمين و جزاير پراكنده ديگر در دست فرانسه به همان شكل مستعمره باقي ماندند. بخشي از اين سرزمينها نيز كه جزء مستعمرات انگلستان يا فرانسه يا پرتغال و اسپانيا بودند، به همان شكل مستعمره به مالكيت سياسي ايالات متحده آمريكا درآمدند، سرزمينها و جزايري چون پرتوريكو در درياي كارائيب، جزاير كارولين، مارشال ،ماريانا و 3000 جزيره كوچك اطراف آنها در اقيانوس كبير، بخشي از جنوبگان از اقيانوس هند جنوبي تا منجمد جنوبي و جنوب شرقي آفريقا، جزاير ويرجين در درياي كارائيب، جزاير ميدوي در اقيانوس كبير ،جزيره گوام در اقيانوس كبير، جانستون، چاگوس و... اكثراً به عنوان پايگاههاي نظامي ايالات متحده آمريكا كاربردي يافتند. اما براي آمريكا مهم آسيا بود، چرا كه داراي وسيعترين قاره جهان بود، با جاي دادن نيمي از جمعيت كره زمين در درون خود و با دارا بودن مهمترين و حياتيترين منبع انرژي يعني نفت .
گرچه استعمارگران قديمي جاي پاي گستردهاي در آسيا داشتند و بخشهاي مهمي از كشورهاي اين قاره را از چند دهه قبل تحت نفوذ و سلطه سياسي خود برده بودند ،از هند با جمعيت صدها ميليونياش گرفته تا تعدادي از كشورهاي كوچك و بزرگ عربي و يا مسلمان در خاورميانه ، اما تسلط و نفوذ آنان تسلطي فراگير و ملي نبود. استعمارگران هيچ گاه نتوانستند بر ملتهاي اين قاره تسلط پيدا كنند. چرا كه فرهنگ غني، دين مترقي و پيشرفتهاي چون اسلام، ريشههاي چند هزار ساله تمدن و سرآمدي بر ديگر اقوام بشر، ثروتها و منابع و معادن طبيعي سرشار، كشورهاي اين قاره را از ديگر كشورها و ممالك جهان متمايز ميساخت. مسلمانان و اعراب هيچ گاه تسلط فرهنگي ،مذهبي و در بسياري از ممالك، سياسي و اقتصادي استعمارگران غربي را نپذيرفتند. كشورهاي غير مسلمان آسيا نيز با دارا بودن فرهنگ و تمدن چند هزار ساله ،آنچنان ريشه دار بودند كه بتوانند توطئهها و دسايس استعمارگران را خنثي كرده و به سلطه مقطعي استعمارگران پايان دهند. آسيا داراي ملتهاي نفوذناپذير بود ،اما سران برخي كشورهاي اين قاره از تيررس استعمارگران در امان نماندند. سران و هيئت حاكمه كشورهايي كه با مردم خويش بيگانه و راهي جداي از آنها را برگزيده بودند. استعمار در آسيا از طريق نفوذ در ردههاي سياسي و مقامات تصميم گير ،همچون سلاطين و پادشاهان وابسته و رؤساي غير مردمي برخي كشورها توانست در آسيا راهي پيدا كند .